صدای بی صدا
صدای بی صدای من همان فریاد خاموش است به دنیا و زمان ماند صدای بی صدای من
هوایم بوی تنهایی صدایم تو
نفس اهسته می اید دلم اهسته می لرزد
و پاهایم که سستند و به روی خاک می لغزند
هوایم بوی غم دارد دلم یک چیز کم دارد
چشانم روی مه سای تو کم دارد
و دستانم که احساس قشنگ لمس دستت را
دلم تنگ است جانانم
صدای بی صدا
بعد از مدتی دوباره قدم گذاشتم به اشیانه فریاد سکوتم
میخواهم بشکنم بغض گره شده بر گلو را که ارامم دیگر نمانده
سکوتم خود هزاران قصه از عشق است
کتابی مینویسم پر ز این خاموش پر معنا
جایی در سکوت ،در خلوت دور ذهن،در ماورایی متروک ،
قدم میزنم شاید راهی یابم به درون خویش و برسم به انچه که دانستنش حق من است
میان این همه هوهو ببین چه خر شده ایم
میان این همه پچ پچ ببین که کر شده ایم
تمام پچ پچ و هوهو از این سبب کردند
که جان ز راه حقیقت کنون به در شده ایم
دلم غم دارد و چشمم چو ابر نوبهاران است
دلم تنگ است وغم بر روی این دل سایه افکنده است
دلم اغوش گرمی همچو اغوش پر از مهر تو میخواهد
بیا ای جان شیرینم که از اغوش گرمت انتظار رویش الاله را دارم
که در اغوش تو چون کودکان ارام میگیرم
بده جامی ز لبهایت که مست بوسه ات گردم و همچون رود جاری گردم از حرم نفسهایت
بیا جانم که من با بوسه ات همچون بهاران تازه میگردم
دلم تنگ است و من ارامش دستان گرمت را تمنا میکنم هر دم
ادمی بر لطف حق امید داشت
روزگاری دشت ما سر سبز بود
جاری رگهای ما را نبض بود
حال نبض زمان خشکیده است
سبزی ان دشتمان خشکیده است
ادمی بر لطف حق امید نیست
روز ما را نازنین خورشید نیست
نه در این دنیا یکی عاشق بماند
نه ز بهر عشق یک لایق بماند
جمله مردم گرگها در قاب میش
هر کسی در فکر راه و کار خویش
دوستیها همه لفاظیند
شاهها مات تمام بازیند
قلعه ها مان تل خاکستر شده
اسب بازی را ببین چون خر شده
فیل ما را تاب این شطرنج نیست
یک وزیر با درایت در دل این جنگ نیست
دیگر از سرباز این میدان مگو
او زما ای جان ببرده ابرو
نیزه و شمشیر او بشکسته است
گوشه ای کنج قفس بنشسته است
شاه نیرنگ و دروغ شد مست مست
قلعه نا مدمی بر جای هست
فیل خود خواهی قوی تر از قدیم
اسب حیله چون هیولایی ببین
ان وزیرش از همه صفاکتر
نیزه سرباز مکر پر کار تر
در جهان شطرنج ما شد اینچنین
مات دنیا گشته ام حالم ببین
صدای بی صدا
رفت و شکوه رفتن خود را نشان نداد
من را به ماتم خود سوکوار کرد
اتش به خرمن جانم امان نداد
رفت از کنار من ان سرو قامتش
یک گوشه چشم به من از خود نشان نداد
غم از من تنها کمر شکست
حتی برای دیدن رویش زمان نداد
صدای بی صدا
سلام دوستان عزیز
بابت غیبت عذر خواهم
این ایام که گذشت به تلخی زهر بود و به درازای عمری بی پایان
ایامی که سخت گذشت و کمر شکست و عمر کوتاه شد
در این ایام برادر عزیزم دار فانی را وداع گفت ودر ارامشی ابدی فرو رفت
رفت و تنهامان گذاشت رفت و خندید بر ما که وا مانده ایم بر جا در زمینی زشت با پای در زنجیر
او قفس درید و تن بشکافت و راهی دیاری شد که میدانم زیباست
یادش گرامی
خاطر از خاطره لبریز در این دشت زیاد
خانه خالی ز شراب و دل ساقی خسته
اسب یاریست در این دشت همی پا بسته
نه کسی یار کسی و نه کسی دین دار است
نه فلک چرخ به کام دل یک بیمار است
هر چه رنج است نصیب دل غمگینان است
اسمان خالی ز ماه و فصل برگ ریزان است
ولی ای دوست بتابد بعد از این خورشیدی
بدمد بر دل هر غمزده خسته دلی امیدی
نور تابد به تن دشت و شود سبز وبهاران اید
فصل رویش برسد جان بدمد مژده باران اید
دم عیسی بدمد روح به جسم خسته
برود نیست شود غم ز دل غمزده دل خسته
اری ای دوست به پایان برسد فصل خزان
عشق گوید که حبیب دل من بامن مان
صدای بی صدا
تو امشب گریه کردی و من از چندی
برای خود
برای تو
برای هر کس تنها
فشاندم خون ز چشم و ارزو کردم
همه ازاد از غم بوده و
ان راه بی پایان شود کوتاه و
از رنج زمان ازادتر باشند ز مرغان هوایی
تا که پیوندی شود خورشید را با ما و
شب بار سفر بندد
من از این تیرگیها در هراسم همچو من تنها
منهم چون تو از این تاریکی سرد سکوت تلخ بیزارم
دگر گریه مکن ای اشنای دور از این تنها
صدای بی صدا
میشود احساست را نفس کشید
میتوان در بیکران صداقتت زیست
میشود با نگاهت تا ثریا پرید
میتوان به شوق رویت قفس درید
میشود عاشقت بود و عاشقت ماند
اگر فقط بگویی دوستت دارم
صدای بی صدا
گفتمش ای باد از چه رو چنین کنی با شبنم
گفت خموش باش هر کس که سست بیاویزد حکمش چکیدن است
شبنم را بیاموزم که در پای گل باید چکید نه بر برگش
انگاه که در پایش چکیدی در زمینش فرو روی و راه به درونش ببری
انگاه تو هم قسمتی از گل خواهی شد
پس اموختم که انگونه باشم که باد گفت
اری میچکم در پایت شاید قسمتی از تو شوم
صدای بی صدا
من صداقت پیشه کردم
حال بر دار تو من مصلوبم
کاش میشد که بفهمی چه کشیدم بهرت
حیف و افسوس تو با طعنه به من میخندی
صدای بی صدا
نیا باران، زمین جای قشنگی نیست!
من از جنس زمینم خوب می دانم که اینجا جمعه بازار است!
و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه می دادند
در این جا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند
در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه می گیرند
نیا باران، زمین جای قشنگی نیست!
من از جنس زمینم خوب می دانم که گل در عقد زنبور است!
ولی سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست می دارد!!!
و من در ادامه چنین نوشتم :
نیا باران زمین جای قشنگی نیست
من از جنس زمینم خوب میدانم که اینجاخودستایی رنگ هر روز است
نیا باران که اینجا مردمان خود را بلند و دیگران را خار میدانند
نیا باران زمین جای قشنگی نیست
که من این خوب میدانم رفاقت قیمت یک دانه گندم نیست
نیا باران زمین جای قشنگی نیست
که اینجا هر چه گویند،حتی بد تو را حق است و
حقت گر بخواهند میشود نا حق
نبار باران زمین جای قشنگی نیست
| Design By : nightSelect.com |

